close
تبلیغات در اینترنت
تساهل و تسامح از ديدگاه امام على عليه‏السلام (8)
دوشنبه 28 آبان 1397
تاریخ امروز :

تدبر در قرآن آیه قرآن

چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 دریافت رایگان نرم افزار جامع پیرامون ولایت فقیه مطالعه بیشتر

جمعه 04 اردیبهشت 1394 بایسته های اعتقادی (امامت) در نهج البلاغه مطالعه بیشتر

جمعه 07 فروردین 1394 بایسته های اخلاقی در نهج البلاغه مطالعه بیشتر

جمعه 10 تیر 1390 مديريت و اخلاق مديران در نهج البلاغه مطالعه بیشتر

چهارشنبه 11 خرداد 1390 امامت حضرت علی در آئینه سنت مطالعه بیشتر

یکشنبه 08 خرداد 1390 جلوه های بلاغت در نهج البلاغه مطالعه بیشتر

سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 سيماي امام علي(ع) در مثنوي معنوي مطالعه بیشتر

دانشنامه ی امام علی (ع)

معرفی برترین پایگاه های مجازی اهل بیت (س)

ذکر ایام هفته

موضوعات

  • تساهل و تسامح از ديدگاه امام على عليه‏السلام (8)

    نظرات:

     

     

    16 ـ توبيخ عمروبن حَمِق به دليل لعنِ مردم شام

    يكي ديگر از مصاديق «تساهل اخلاقي» در سيره‏ي امام علي عليه‏السلام، خودداري ايشان از «خشونت‏كلامي» در برخورد با اهل شام است.

    پس از اتمام حجت‏ها و نامه‏نگاري‏هاي فراوان، زماني كه لجاجت معاويه در پافشاري بر مطالبه‏ي خون عثمان و متهم ساختن علي و يارانش به قتل خليفه آشكار شد، امام علي عليه‏السلام مردم كوفه را براي نبرد با معاويه آماده كرد و در خطبه‏اي فرمود:

    سيرُوا اِلي اَعْداء اللّه، سيرُوا اِلي اَعْداء السُّنَنِ وَ القُرآن، سيروا اِلي بَقِيَّةِ الاَحْزابِ قَتَلَةِ المُهاجِرينَ وَ الاَنصارِ

    حركت كنيد به سوي دشمنان خدا. حركت كنيد به سوي دشمنان سنت پيامبر و قرآن. حركت كنيد به سوي باقي‏ماندگان دشمنانِ اسلام در جنگ احزاب و كشندگانِ مهاجران و انصار!1

    حُجْر بن عَدِيّ و عَمْروبنِ حَمِقِ خُزاعي، دو تن از ياران مقاوم و با اخلاص علي، در كوچه‏هاي كوفه به راه افتادند تا با سخنراني و تبليغات خود، مردم را براي پيوستن به سپاه علي عليه‏السلام آماده كنند.2

    آنان در لابه‏لاي كلمات خود، از مردم شام به دليل ترك حق و ياري باطل برائت جسته و اظهار بيزاري مي‏كردند و به آنان دشنام مي‏دادند. علي عليه‏السلام چون از عمل آنان خبردار شد، كس به دنبال آنان فرستاد كه از دشنام و بدگويي دست برداريد. آنان نزد علي آمدند و با تعجب پرسيدند: «مگر ما بر حق نيستيم؟» علي عليه‏السلام فرمود: «آري، چنين است» گفتند: «مگر اهل شام بر باطل نيستند» حضرت فرمود: «چنين است.» گفتند: «چرا ما را از دشنامِ آنان باز مي‏داري؟»3

    علي عليه‏السلام فرمود:

    اِنّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تُكونُوا سَبّابينَ، و لكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمالَهُمْ و ذَكَرْتُمْ حالَهُمْ كانَ اَصْوَبَ في الْقَوْلِ، و أَبْلَغَ في العُذْر، و قُلْتُمْ مكانَ سبِّكُمْ ايّاهُمْ: اللّهُمَّ احْقِنْ دِماءَنا و دِماءَهُمْ، و أَصْلِحْ ذاتَ بَيْنِنا و بَيْنِهم و اهْدِهِمْ من ضَلالتهم حتّي يَعْرِفَ الحقَّ مَنْ جَهِلَه، و يَرْعَوِيَ عَنِ الغَيِّ وَ العُدْوانِ مَنْ لَهِجَ به.4

    من خوش ندارم شما دشنام‏گو باشيد. به جاي دشنام، ا گر به توصيف اعمال و بيانِ حال دشمن بپردازيد، سخن‏تان به صواب نزديك‏تر و عذرتان پذيرفته‏تر است. به جاي آن‏كه دشنام‏شان دهيد، بگوييد: بار خدايا! خون ما و آنان را از ريختن نگه‏دار و ميان ما و ايشان، سازش برقرار بدار و آنان را از گمراهي به راه راست برسان، تا آن‏كه حق را نمي‏داند، بشناسد و آن كه شيفته‏ي دشمني است، باز ايستد.5 6

    1ـ وقعة صفين، ص 94.

    2ـ منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 94، شرح خطبه‏ى 205.

    3ـ الفتوح، ج 2، ص 448.

    4ـ نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه‏ى 197، و خطبه‏ى 206 ترجمه دكتر شهيدى.

    5ـ ترجمه‏ى نهج البلاغه، عبدالمحمد آيتى، ج 1، ص 215 شرح خطبه 197؛ ترجمه نهج البلاغه، شهيدى، ص 240 (شرح خطبه 206)؛ ترجمه و شرح نهج البلاغه، فيض الاسلام، ص 660 (شرح خطبه 197).

    6ـ ر.ك: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 12، ص 22 شرح خطبه 199؛ فى ظلال نهج البلاغه، ج 3، ص 232 (شرح خطبه 204)؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج 8، ص 378 (ما بَرَزَمِن شجاعته فى غزوة خندق) مغازى، واقدى، ج 2، ص 470 (غزوة الخندق)؛ كشف اليقين فى فضائل اميرالمؤمنين، تحقيق: حسين درگاهى، ص 132.

     

     

     

    17 ـ عفو عمرو بن عَبْدَود دليل آب دهان انداختن

    يكي از موارد «تسامح اخلاقي» در سيره‏ي امام علي عليه‏السلام، برخورد خالصانه و كريمانه‏ي او در برابر توهين عمروبن عبدود، در جنگ خندق است. هرچند علي عليه‏السلام عمرو را كه به مبارزه آمده بود، كشت، ولي قتل را مجازاتِ توهين او قرار نداد.

    هنگامي كه علي عليه‏السلام با موافقت پيامبر خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به مصافِ وي رفت، آن حضرت فرمود:

    بَرَزَ الإيمَانُ كُلُّهُ اِلَي الشِّرْك كُلِّه

    همه‏ي ايمان با همه‏ي شرك روبه‏رو شد.1

    علي عليه‏السلام ابتدا عمرو را به اسلام دعوت كرد و چون او خودداري كرد، پس از نبردي ديدني، سر او را از بدن جدا كرد و در حالي كه قطرات خون از آن مي‏چكيد، به سوي سپاه اسلام آورد. در اين حال فرياد تكبير از جانب مسلمانان به پا خاست.2

    هرچند منابع تاريخي، در بيشتر موارد، داستان مبارزه علي عليه‏السلام و عمرو را اين‏گونه، گزارش كرده و يادي از جسارت عمرو نسبت به علي عليه‏السلام نكرده‏اند، ولي با اين وجود، غزالي در كيمياي سعادت3، و ابن طباطبا در تاريخ «الفخري»،4 آن را به صورت زير و با عبارات گوناگون نقل كرده‏اند.5

    1ـ زندگانى اميرالمؤمنين عليه‏السلام، ص 110.

    2ـ المناقب، ص 104، كشف الغمة فى معرفة الائمّة، ج 1، ص 204.

    3ـ كيمياى سعادت، غزالى طوسى، به كوشش حسين خديوجم، ج 1، ص 517 اصل نُهم: امر به معروف، آداب مُحْتَسِب.

    4ـ أَلْفَخْرى (فى الأداب السلطانية و الدُّوَلِ الاِسلاميّة)، محمدبن على بن طباطبا ابن طَقْطَقا، الفصل الأوّل: فى الأمور السلطانيه، اصناف العقوبات، ص 44.

    5ـ زندگانى اميرالمؤمنين على عليه‏السلام، سيدجعفر شهيدى، ص 20.

     

     

    جسارت عمرو و عفو علي عليه‏السلام

    «عمرو بن عبدود كه دليري نامدار بود، به همراهي عِكْرمة پسر ابوجهل بر آن شدند كه از خندق عبور كنند. عمرو از سپاه مدينه هم‏آورد خواست، امّا هيچ كس جرأت درافتادن با او را نداشت. علي عليه‏السلام به جنگ او رفت. چون با وي روبه‏رو شد، او را ضربتي نزد. كساني كه نزد پيغمبر بودند و از دور مي‏نگريستند، خرده گرفتند و پنداشتند علي ترسيده است. حُذَيْفه به دفاع از اين كسان برخاست. پيغمبر فرمود: «حذيفه! بس كن. علي خود سبب آن را خواهد گفت».

    علي، عمرو را از پا درآورد و نزد رسول خدا آمد. پيغمبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله پرسيد: «چرا هنگامي كه با او روبه‏رو شدي، او را نكشتي؟»1 علي عليه‏السلام در پاسخ گفت: «مادرم را دشنام داد و بر چهره‏ام، آب دهان انداخت. ترسيدم اگر او را بكشم براي خشم خودم باشد. او را وا گذاشتم تا خشم فرو نشست، سپس او را كشتم.»2

     

    مولانا جلال الدين بلخي، داستان آب دهان انداختن عمرو و صبر و بردباري و اخلاص علي عليه‏السلام را در مثنوي با تعبيرهايي لطيف كه خاصِ اوست به نظم آورده است:

    از علي‏آموز اخلاص عمل

    شير حق را دان مُنَزَّه از دَغَل

    در غزا بر پهلواني دست يافت

    زود شمشيري برآورد و شتافت

    او خدو انداخت بر روي علي

    افتخار هر نبيّ و هر وليّ

    آن خدو زد بر رخي كه روي ماه

    سجده آرد پيش او در سجده‏گاه

    در زمان، انداخت شمشير آن علي

    كرد او اندر غزايش كاهلي

    گشت حيران آن مبارز زين عمل

    وز نمودن عفو و رحمت بي محلّ

    گفت: بر من تيغ تيز افراشتي

    از چه افكندي مرا بگذاشتي

    آن چه ديدي بهتر از پيكار من

    تا شدستي سست در اِشكارِ من

    آن چه ديدي كه چنين خشمت نشست

    تا چنان برقي نمود و باز جست

    در شجاعت شير ربّا نيستي

    در مروّت خود كه داند كيستي؟...3

    مولوي كه از مدح علي‏بن‏ابيطالب عليه‏السلام به وجد آمده و احساس خستگي نمي‏كند، ادامه مي‏دهد:

    اي علي كه جمله عقل و ديده‏اي

    شمّه‏اي واگو از آن‏چه ديده‏اي

    تيغِ حلمت جان ما را چاك كرد

    آب علمت، خاك ما را پاك كرد

    بازگو دانم كه اين اسرارِ هوست

    زان كه بي شمشير كشتن كارِ اوست...

    باز گو اي باز عرش خوش شكار!

    تا چه ديدي اين زمان از كردگار

    چشم تو ادراك غيب آموخته

    چشم‏هاي حاضران بر دوخته...

    سرانجام علي عليه‏السلام در پاسخ اصرارهاي مولوي پاسخ مي‏دهد كه چرا شمشير را انداخته و بي‏درنگ پس از آب دهان انداختن عمرو، او را نكشته است:

    گفت: من تيغ از پي حق مي‏زنم

    بنده‏ي حقّم، نه مأمور تنم

    شير حقّم، نيستم شير هوا

    فعل من بر دين من باشد گوا...

    كَهْ نيم، كوهم ز حلم و صبر و داد

    كوه را كِي در ربايد تند باد

    آن كه از بادي رود از جا، خسي است

    زان كه باد ناموافق، خود بسي است

    و در پايان رازِ اين همه حلم عفو را، عشق به خدا معرفي مي‏كند و مي‏فرمايد:

    جز به بادِ او نجنبد ميل من

    نيست جز عشق احد، سر خيلِ من

    خشم بر شاهان، شه و ما را، غلام

    خشم را هم بسته‏ام زير لِگام

    تيغ حِلْمم، گردن خشمم زده است

    خشم حق بر من چو رحمت آمده است...

    چون درآمد در ميان غير خدا

    تيغ را اندر ميان كردن سزا

    1ـ بحارالانوار، ج 41، ص 50 (تاريخ على، باب 104، بابُ حُسْنِ خُلْقِه و بِشْرِه و حِلْهِ و عَفْوِه).

    2ـ مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 132 (بابُ درجاتِ اميرالمؤمنين عليه‏السلام، فصلٌ فى حِلْمه و شَفْقَتِه).

    3ـ مثنوى معنوى، دفتر اوّل، ابيات 3810 تا 3721.

     

     

    علي عليه‏السلام؛ الگوي تسامح اخلاقي

    علي عليه‏السلام همان‏گونه كه الگوي شجاعت و مبارزه و جهاد است، الگوي تسامح و عفو و گذشت نيز هست و البته الگوي غيرت ديني، حق باوري، قاطعيت و ارزش‏مداري نيز است.

    علي هم عَمرو را عفو مي‏كند و هم مي‏كشد! آن‏جا كه پاي خودش در ميان است، عمرو را مي‏بخشد و آن‏جا كه دستور خدايش فرا روي اوست، عمرو را سر مي‏برد و بر آن افتخار مي‏كند!

    بار ديگر بايد اين سخن علي عليه‏السلام را از زبان مولانا تكرار كنيم كه:

    گفت: من تيغ از پي حق مي‏زنم

    بنده‏ي حقّم، نه مأمور تنم

     

     

    فصل سوم ـ امام علي عليه‏السلام و تساهل سياسي

    چون تساهل را به معناي «آسان‏گيري»، «تحمّل» و «فروگذاردن» دانستيم، تساهل سياسي را به معنيِ «آزادي اظهار نظر گروه‏ها، احزاب، دسته‏جاتِ گوناگون و افراد جامعه نسبت به مسايل سياسي و شيوه‏ي اداره‏ي حكومت و نيز انتقاد از عملكردِ مسؤولان و حاكمانِ جامعه» مي‏دانيم.

    هم‏چنين تساهل سياسي را در بردارنده‏ي «تحمّلِ مخالفِ سياسي و همكاري با او» به حساب مي‏آوريم كه از دو ديدگاه قابل توجه است: يكي از ديدگاه حاكم؛ كه با شهروندانِ مخالفِ خود، مدارا و تساهل دارد و مخالفت و اعتراضِ انان را بر مي‏تابد و آنان را به خاطر مخالفت‏شان، از حقوق شهروندي محروم نمي‏كند، و ديگري از ديدگاه شهروندان؛ كه با وجود اختلاف بينش و سليقه با حاكم و بر خطا دانستن او در خط مشي‏ها و تصميم‏گيري‏ها، با او تساهل مي‏كنند و براي حفظ مصلحت كشور و برقرار ماندن نظم عمومي، از هم‏دلي و هم‏راهي و خيرخواهي او دريغ نمي‏كنند و توانِ خود را در اختيار مديريتِ اجرايي حاكم قرار مي‏دهند.

    آيا علي عليه‏السلام چنين آزادي‏هايي را مي‏پذيرفت و براي مردم و گروه‏هاي سياسي، حق مخالفت قايل بود؟ آيا در 25 سال سكوت و گوشه‏نشينيِ خود با حاكماني كه از ديدگاه او، شايسته نبودند وخود را از آن‏ها شايسته‏تر مي‏دانست، مدارا كرد؟ آيا در حكومت 5 ساله‏ي خود به شهروندان، حقّ مخالفت داد و آنان را از حقوق شهروندي محروم نكرد؟ آيا در برابر انتقاد و خرده‏گيري مردم، صبور و خويشتن‏دار بود و سخن اعتراض‏آميز آنان را با وجود قدرت بر تأديب و تعقيب، با تحمّل و بردباري مي‏شنيد؟

    پاسخ پرسش‏هاي ياد شده، پس از مراجعه به متون تاريخي و بررسي 30 سال زندگي پرفراز و نشيب آن حضرت پس از رحلت پيامبر گرامي اسلام، مثبت است.

    بنابراين، با قوت و قاطعيت مي‏توان امام علي عليه‏السلام را اهل تساهل سياسي دانست. البته اين تساهل از ظرفيّت بالاي امام علي عليه‏السلام ريشه مي‏گرفت، نه اين كه حقيقت نزد او مبهم باشد. به همين دليل، تساهل سياسي در سيره‏ي امام علي عليه‏السلام را با تساهلِ سياسيِ غرب كه بر ناتواني انسان از دست‏يابي به حقيقت و برداشتن مرز ميان حق و باطل و نسبي‏گرايي و پلوراليسم مبتني است، متفاوت مي‏دانيم. هرچند امام علي عليه‏السلام خود را به دليل فضايل و كمالاتي كه در خود مي‏ديد و پاره‏اي از آن‏ها، هم‏چون علم غيب و عصمت و نصب از سوي پيامبر، امري الهي و قُدسي و دور از دستِ بشر بود، بر حق مي‏دانست و مخالفانِ خود را چه در دوره‏ي 25 ساله‏ي سكوت و چه در مقطع 5 ساله‏ي زمام‏داري، بر باطل مي‏شمرد؛ ولي براي مصلحت امّت اسلامي، حفظ وحدت جامعه و حرمت نهادن به آزادي انسان در پيمودن راه حق يا باطل، با آنان مدارا مي‏كرد و تساهل مي‏ورزيد.

    اكنون با مراجعه به گفتار و كردار آن حضرت، به بررسي تساهل سياسي در بينش و روش امام علي عليه‏السلام در دو گفتار جداگانه مي‏پردازيم:

     

    گفتار اوّل: تساهل سياسي در بينش امام علي عليه‏السلام

    امام علي عليه‏السلام، هيچ‏گاه به شيوه‏ي جباران و ستم‏گران، دهان مخالف را نمي‏بندد و راه انتقاد و اعتراض را مسدود نمي‏كند، بلكه مردم را از چاپلوسي باز مي‏دارد و به ابراز نظر و انتقاد تشويق مي‏كند.

    با نگاهي به نهج‏البلاغه، به چند نمونه اشاره مي‏كنيم:

     

    1 ـ بازداشتن مردم از ستايش و ثناگويي خود

    علي عليه‏السلام در خطبه‏ي 216 نهج البلاغه ـ كه بنا بر گفته‏ي سيد رضي، آن را در صفّين ايراد كرده است ـ مردم را از ثناگويي حاكمان باز مي‏دارد و از پنهان كردن حقايق به دليل ترس از تعقيب حاكم، منع مي‏كند. او اعلام مي‏دارد كه خودِ او نيز دوست ندارد مردم او را بستايند. كلام آن حضرت چنين است:

    ... و إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ عادات الوُلاةِ عِنْدَ صالِحِ النّاس أَنْ يَظُنَّ بِهِمْ حُبُّ الفَخْرِ، و يوضَعُ أمْرُهم علي الكِبْرِ، و قد كَرِهْتُ أَنْ يكونَ جالَ في ظَنِّكُمْ أَنّي أُحِبُّ الإطْراءَ، و اسِْتماعَ الثَّناءِ، و لَسْتُ بِحَمْد اللّه كذلك، و لو كُنْتُ أُحِبُّ أَنْ يُقالَ ذلكَ لَتَرَكْتُه اِنْحِطاطا لِلّهِ سُبْحانَه عَنْ تناوُلِ ما هُوَ أَحَقُّ به مِنَ العَظَمةِ و الكبرياءِ، و رُبَّما اسْتَحْليَ النّاسُ الثَّناءَ بَعْدَ البَلاءِ، فلا تَثْنُوا عَلَيَّ بِجَميلِ ثَناءٍ لِإخراجي نَفْسي إلَي اللّهِ و إِلَيْكُمْ من التَّقيَّةِ في حقوقٍ لَمْ أَفْرُغْ من أدائِها، و فَرائِضَ لابُدَّ مِنْ اِمْضائِها...

    از سخيف‏ترين و پست‏ترين حالت‏هاي واليان نزد مردم صالح، اين است كه مردم پندارند كه آنان دوستدار فخر و مباهات‏اند و بناي كار خود، بر كبر و غرور مي‏نهند. من ناخوش دارم كه در پندار شما چنين آيد كه من خواهان ثنا و ستايشم و سپاس خدا را، كه چنين نيستم. اگر هم دوست مي‏داشتم كه ثنايم كنند، آن‏را به سبب فروتني در برابر پروردگارم ترك مي‏كردم؛ زيرا تنها اوست كه سزاوار عظمت و بزرگي است.

    چه بسا مردم پس از انجام كار مهمّي، دوست داشته باشند ستايش شوند، ولي مرا به نيكي مَستاييد؛ زيرا هنوز حقوقي ا ست كه ادايشان نكرده‏ام و وظايفي بر عهده‏ي من است كه بايد به انجام رسانم.1

    1ـ ترجمه نهج البلاغه، آيتى، ج 1، ص 225، ترجمه خطبه‏ى 2078؛ نهج البلاغه اميرالمؤمنين على عليه‏السلام، سپهر اصفهانى، احمد، ج 2، ص 851، ترجمه‏ى خطبه‏ى 216.

     

     

     

     

    2 ـ تشويق مردم به حق‏گويي در برابر حاكم

    علي عليه‏السلام در ادامه‏ي خطبه‏ي 216، مردم را از مقايسه‏ي خود با حاكمان ستم‏گر و محافظه‏كاري و ظاهرسازي باز مي‏دارد و تصريح مي‏كند كه شنيدن سخن حق بر من گران نيست. بنابراين، از گفتن آن‏چه حق مي‏دانيد، دريغ نكنيد:

    فلا تُكَلِّموني بما تُكَلَّمُ به الجَبابِرَةُ، و لا تَتَحفَّظوا منّي بما يُتَحَفَّظُ به عِنْدَ أَهْل البادِرَةِ و لا تخالِطُوني بالمُصانَعَةِ، و لا تَظُنُّوا بي اِسْتِثْقالاً في حَقٍّ قيلَ لي، و لا التماسَ إعْظامٍ لِنَفْسي، فَإِنَّهَ مَنِ استثقَلَ الحَقَّ أَنْ يُقال لَهُ، اَوِ العَدْلُ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ كانَ العَمَلُ بهما أَثْقَلَ عليه...

    آن‏سان كه با جباران سخن مي‏گويند، با من سخن مگوييد، و از من، آن‏چه را از مردمِ خشمگين به هنگام خشم پنهان مي‏دارند، پنهان مداريد. به چاپلوسي و تَمَلُّق با من آميزش نكنيد و مپنداريد كه گفتن حق بر من گران مي‏آيد و يا از كسي مي‏خواهم مرا تجليل و تعظيم كند؛ زيرا هركه شنيدن سخن حق بر او گران و سنگين است يا نتواند اندرز كسي را در باب عدالت بشنود، عمل كردن به حق و عدالت بر او دشوارتر خواهد بود.1

    امير مؤمنان علي عليه‏السلام در اين سخنان، از مردم مي‏خواهد كه با او چاپلوسانه و سازش‏كارانه رفتار نكنند و سخن حق را بي‏پروا بگويند و آن‏چه را درست و عدل مي‏دانند، اظهار كنند تا هيچ حجابي ميان مردم و امام نباشد.

    به يقين صدور چنين دستوري، پي‏آمدهاي به ظاهر تلخي براي آن حضرت خواهد داشت؛ زيرا با اعطاي آزادي به مردم در انتقاد و بيان ديدگاه‏ها، هميشه چنان نيست كه صاحبانِ نظرهاي درست به سخن درآيند. ممكن است كساني كه مي‏پندارند عملكردِ امام نادرست است، لب به اعتراض بگشايند و سخن خود را كه مطابق با واقع نيست، امّا آن را منطبق با حقيقت مي‏دانند، با آميزه‏اي از خشم و خشونت بيان كنند. آن‏گاه حاكم اسلامي بايد تحمّل شنيدن چنين انتقادهاي نابجايي را داشته باشد. افزون بر آن كه بايد خود را براي تغيير شيوه‏ي خويش، پس از شنيدن انتقاداتِ بجا، آماده سازد.

    1ـ ترجمه‏ى نهج البلاغه، آيتى، ج 1، ص 225 ترجمه‏ى خطبه‏ى 207، با تصرّف؛ خورشيد بى غروب نهج البلاغه، فراز 369، ص 246 (ترجمه‏ى خطبه‏ى 207).

     

    3 ـ پذيرش احتمال خطا در كار خويش

    امام علي عليه‏السلام براي آن كه مردم را در بيان انتقادهاي خويش تشويق كند، توضيح مي‏دهد كه حاكم، اصولاً انسان است و انسان، به دليل جنبه‏ي انسان بودن خود، جايزالخطاست. علي عليه‏السلام حتّي خودش را كه از قوّه‏ي عصمت برخوردار است و به اعتقاد شيعه، با عنايت الهي از خطا در رفتار و گفتار و انديشه مصون مي‏ماند. ا ز اين قاعده بركنار نمي‏داند. وي يادآور مي‏شود كه اگر خداوند، او را از خطا نگه ندارد، به دليل جنبه‏ي انساني، پايش خواهد لغزيد. امام در حالي چنين سخن مي‏گويد كه ممكن است گروهي از شيعيان، هرگونه انتقادي را به امام، مخالفت با حكم وليّ معصوم و درواقع، مخالفت با حكم خدا بدانند و قايل به وجوبِ تعبّد مطلق در برابر سخنان و فرامين امام عليه‏السلام در مسايل حكومتي و اجرايي باشند.

    شيوه‏ي زمام‏داري علي عليه‏السلام نشان مي‏دهد كه آن حضرت هيچ‏گاه با تكيه بر اتّصال خود به غيب و جهان ماوراء طبيعت يا برخورداري از عصمت، مردم را از خرده‏گيري بر كار خويش، منع نكرد وي با كمالِ بزرگي، انتقاد آنان را مي‏شنيد و پاسخ مي‏داد. در مواردي نيز كه يارانش، قصد تعرّض و مزاحمت براي شخص منتقد داشتند، آنان را از اين كار نهي مي‏فرمود. مواردي از اين قبيل را در گفتار بعدي خواهيم آورد.

    امام علي عليه‏السلام در پايان خطبه‏ي 206، با درخواست مشورت از مردم، خود را انتقادپذير معرفي مي‏كند و مي‏فرمايد:

    فَلا تَكُفُّوا عَنْ مَقالةٍ بِحقٍّ أَوْ مَشْوِرَةٍ بِعَدْلٍ، فَإِنّي لَسْتُ في نَفْسي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِي‏ءَ، و لا آمَنُ ذلك مِنْ فِعْلي، إِلّا أَنْ يَكْفِيَ اللّهُ مِنْ نَفْسي ما هُوَ أَمْلَكُ به مِنّي، فَإنَّما أَنَا و أَنْتُمْ عبيدٌ مملوكونَ لِرَبٍّ لا رَبَّ غَيْرُهُ، يَمْلِكُ منّا مالا تَمْلِكُ من أَنْفُسِنا و أَخْرَجَنا مِمّا كُنّا فيه إلي ما صَلَحْنا عليه.

    از گفتن حقّ يا ابراز نظر عادلانه در برابر من خودداري نكنيد؛ زيرا من خود را (به عنوان يك انسان) برتر از آن نمي‏دانم كه اشتباه نكنم، و در كردار خويش از خطا ايمِن نيستم، مگر آن كه خدا مرا در كار نفس كفايت كند؛ زيرا از من بر آن تواناتر است. ما و شما بندگاني هستيم در قبضه‏ي قدرت خدايي كه پروردگاري جز او نيست. او صاحب اختيار ماست در آن‏چه خود بدان اختيار نداريم. اوست كه ما را از آن‏چه در آن غوطه‏وريم، بيرون مي‏كشد و به راهي كه صلاح ما در آن است، مي‏برد...1

    اين سخن امير مؤمنان علي عليه‏السلام را از يك ديدگاه مي‏توان به سخن حضرت يوسف عليه‏السلام تشبيه كرد كه بنا بر نقل قرآن كريم، اعتقادش چنين بود:

    و ما اُبَرِّءُ نفسي، إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارةٌ بالسُّوءِ اِلّا ما رَحِمَ ربّي.2

    من هرگز خودم را تبرئه نمي‏كنم؛ زيرا نفس (سركش) به بدي‏ها بسيار امر مي‏كند مگر آن‏چه را پروردگارم رحم كند.

    هنگامي كه اين آيه را با دلايل قطعي خودمان بر عصمت انبيا جمع كنيم، حاصل آن چنين مي‏شود كه حضرت يوسف عليه‏السلام نمي‏خواهد بگويد من گناه مي‏كنم، بلكه خواسته بگويد اگر رحمتِ مخصوص پروردگار به من نباشد، بدون چنين پشتوانه‏اي جايزالخطا هستم. علي عليه‏السلام نيز نمي‏خواهد بگويد من در كارم، خطا مي‏كنم، بلكه مي‏خواهد بگويد اگر خدا مرا كفايت نكند و لطف مخصوصِ او شامل حالم نَشود، خطا در كردار و گفتارم راه خواهد يافت، ولي چون تأييد الهي همراه من است، از خطا به دور هستم.

    با اين حال، علي عليه‏السلام از مردم مي‏خواهد او را به عنوان يك انسان عادي و غير معصوم در نظر بگيرند و انتقادهاي به حق خود را در حضورش مطرح كنند. دليل اين كار آن است كه طرح نقص‏ها و بيان اعتراض‏ها، مايه‏ي آسايش روحي مردم و احساس پيوستگي بيشتر با حاكمان را فراهم خواهد كرد وگرنه با فرض عصمت امام، اعتراض‏ها و پيشنهادهاي مردم نمي‏تواند واقعيت را براي او روشن‏تر كند.

    1ـ ترجمه نهج البلاغه، آيتى، ج 1، ص 255 ترجمه‏ى خطبه‏ى 207؛ دولت آفتاب، ص 139؛ تجلّى امامت، فصل پنجم (كارگزاران در حكومت على عليه‏السلام)، ص 255.

    2ـ يوسف، 53.

     

     

    همچنین مطالبی با این موضوع را مطالعه نمایید

    • بایسته های اعتقادی (امامت) در نهج البلاغه
    • بایسته های اخلاقی در نهج البلاغه
    • مديريت و اخلاق مديران در نهج البلاغه
    • سيماي امام علي(ع) در مثنوي معنوي
    • امام علي علیه السلام مصداق كامل اسوه حسنه
    • خطوط كلى سياست (اصول ايجابى) از دیدگاه امام علی (ع)

درباره ما