close
تبلیغات در اینترنت
بررسي عملكرد عوام و خواص در برابر حضرت علي عليه‏السلام (۴)
یکشنبه 28 مرداد 1397
تاریخ امروز :

تدبر در قرآن آیه قرآن

چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 دریافت رایگان نرم افزار جامع پیرامون ولایت فقیه مطالعه بیشتر

جمعه 04 اردیبهشت 1394 بایسته های اعتقادی (امامت) در نهج البلاغه مطالعه بیشتر

جمعه 07 فروردین 1394 بایسته های اخلاقی در نهج البلاغه مطالعه بیشتر

جمعه 10 تیر 1390 مديريت و اخلاق مديران در نهج البلاغه مطالعه بیشتر

چهارشنبه 11 خرداد 1390 امامت حضرت علی در آئینه سنت مطالعه بیشتر

یکشنبه 08 خرداد 1390 جلوه های بلاغت در نهج البلاغه مطالعه بیشتر

سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 سيماي امام علي(ع) در مثنوي معنوي مطالعه بیشتر

دانشنامه ی امام علی (ع)

معرفی برترین پایگاه های مجازی اهل بیت (س)

ذکر ایام هفته

موضوعات

  • بررسي عملكرد عوام و خواص در برابر حضرت علي عليه‏السلام (۴)

    نظرات:

     

    رفتار علي عليه‏السلام با خلفاي سه ‏گانه

    حضرت علي عليه‏السلام در اين اين ايام به جاي مبارزه با كساني كه سبب انحراف اسلام و مسلمانان شده بودند، روش ديگري را برگزيد. ايشان در عين دخالت نكردن در امور شخصي خلفاء، به امور مربوط به اسلام و مسلمانان، با سعه‏ي صدر پاسخ مي‏دادند. هنگامي كه دانشمندان از داخل و خارج سؤالات پيچيده و مبهم مي‏پرسيدند و خلفا به دليل نداشتن معلومات كافي از پاسخ در مي‏ماندند، امام علي عليه‏السلام به كمك خلفا مي‏شتافت و قدرت علمي اسلام را در برابر يهوديان و مسيحيان به نمايش مي‏گذاشت.

     

    گاهي خلفا در پاسخ به احكام شرعي در مي‏ماندند يا آن كه در حوادثي كه رخ مي‏داد، به حكم اسلام آگاه نبودند، حضرت نيز روش و پاسخ صحيح را به ايشان مي‏آموخت. شيعيان اميرالمؤمنين علي عليه‏السلام نيز در اين مسير حركت مي‏كردند نظير سلمان فارسي كه از سوي خليفه‏ي دوم به استانداري مداين منصوب و اعزام شد.1

     

    اين روش بزرگ‏ترين درس اخلاص و فداكاري در راه دين خداست كه با گذشتن از حق خود، براي حفظ دين خدا با كساني كه حق تو را ضايع كرده‏اند، همكاري كني.

    1ـ مروج الذهب، ج 2، ص 323.

     

     

     

    حفظ آمادگي نيروهاي خودي

    اوضاع اجتماعي پس از وفات پيامبر گرامي اسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به گونه‏اي بود كه امكان هرگونه ابتكار عمل را از خواص مي‏گرفت. در اين حال عوام به شدت تحت تأثير قرار گرفته، عده‏اي ناآگاه وعده‏اي نيز آگاه ولي ترسو و مرعوب بودند. طبيعي است كه در چنين موقعيتي بايد براي حفظ افراد موافق و نيروهاي خودي تلاش كرد، يعني همان كاري كه امام علي عليه‏السلام انجام دادند. حضرت در خطبه‏ي 26 مي‏فرمايند:

     

    فَنَظَرتُ فَاِذا لَيسَ لي مُعينٌ اِلّا اَهلَ بَيْتي فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ المَوتِ وَ اَغْضَيتُ عَلَي القَذي وَ شَرِبتُ عَلَي الشَّجا وَ صَبَرْتُ عَلَي اَخْذِ الكَظَمِ وَ عَلي اَمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَمِ.

     

    پس از وفات پيامبر و بي‏وفايي ياران، به اطراف خود نگريستم. ياوري جز اهل بيت خود نديدم، كه اگر مرا ياري كنند، كشته خواهند شد؛ پس به مرگ آنان رضايت ندادم. ديدگان پر از خار و خاشاك را ناچار فرو بستم و با گلويي كه استخوان شكسته در آن گير كرده بود، جام تلخ حوادث را نوشيدم و خشم خويش فرو خوردم و بر نوشيدن جام تلخ‏تر از گياه حنظل شكيبايي نمودم.

     

    ايشان در اين ايام با بردباري، تدبير و دورانديشي، ناملايمات را تحمل كرد تا مردم به آگاهي‏هاي لازم دست يابند و زمينه براي حضور نيروهاي حق آماده شود. در عمل نيز همين‏گونه شد؛ زيرا با عملكرد ناسنجيده‏ي حكام در زير پا گذاشتن احكام اسلامي، زمينه‏ي انقلاب مردمي فراهم گشت و حكومت به طور طبيعي به دست امام علي عليه‏السلام افتاد.

     

     

    عملكرد خواص در دوران خلافت علي عليه‏السلام

    اعمال نارواي عثمان در دوران خلافت، بسياري از صاحب‏نظران و متنفذان جامعه را نسبت به وي خشمگين ساخته بود. اينان كه در بين مردم و قبايل آن زمان مقبوليت داشتند، تصميم گرفتند عثمان را از كارهاي ناروايش باز دارند و در غير اين‏صورت او را بر كنار كنند. مالك اشتر از كوفه، حكم بن جبلّه عبدي از بصره، كنانه بن بشر سكّوني و عمرو بديل خزاعي از مصر، در سال 34 هجري در مسجدالحرام با يكديگر مشورت كرده و سال بعد همراه جمعيتي انبوه وارد مدينه شدند. جمع بي‏شماري از مهاجران و انصار نيز بدان‏ها پيوستند. عاقبت اين انقلاب، قتل عثمان بود.

     

    به يقين اگر عثمان به مرگ طبيعي از دنيا رفته بود، خلافت به علي عليه‏السلام نمي‏رسيد؛ زيرا امثال عبدالرحمان بن عوف و طلحه، اجازه‏ي چنين كاري را نمي‏دادند. امّا انقلاب مردم و نارضايتي آنان از اعمال ناشايست عثمان و آلودگي اطرافيان وي به دنيا، به طور طبيعي فكر مردم را به سوي فردي سوق داد كه در جهاد، زهد و پايداري بر سنت رسول خدا سابقه داشت و انديشمنداني نظير مالك اشتر و عمار ياسر اين مطلب را به خوبي مي‏دانستند. بنابراين با راهنمايي اين بزرگان و ميل طبيعي مردم، سيل جمعيت به سوي خانه‏ي علي عليه‏السلام روان شد و طبيعي‏ترين بيعت مردمي صورت پذيرفت.

     

    در جريان به خلافت رسيدن حضرت علي عليه‏السلام، دو جريان متفاوت از خواص وجود دارد. در گروه اول افرادي نظير عمار ياسر، ابوالهتيم بن التهيان، مالك اشتر و ابوايوب انصاري هستند كه مردم را به طرف علي عليه‏السلام سوق مي‏دهند. جوش و خروش عمار ياسر در اين زمينه از همه بيشتر است. در نقطه‏ي مقابل كساني را مي‏بينم كه هم‏چنان به مخالفت با علي عليه‏السلام مشغولند. عايشه همسر پيامبر بر اثر كينه‏هاي گذشته به طرفداري و خون‏خواهي از عثمان برخاسته است با ان كه خود يكي از تحريك كنندگان مردم عليه عثمان بود و از قتل او نيز خوشحال شد. تعداد ديگري از خواص نيز با حضرت علي عليه‏السلام بيعت نكردند مانند: سعد بن ابي‏وقاص، اسامة بن زيد، عبداللّه بن عمر، عبداللّه بن سلام و كعب بن مالك، طلحه و زبير با آن كه خود نخستين بيعت كنندگان با علي عليه‏السلام بودند، وقتي از اهداف و شيوه‏ي حضرت آگاهي پيدا كردند، نخستين شعله‏هاي فتنه را روشن كردند وجزو اولين پيمان‏شكنان و فتنه‏گراني بودند كه در برابر حكومت علي عليه‏السلام قد برافراشتند.

     

     

    مالك اشتر

    «مالك بن حارث بن عبديغوث» معروف به «مالك اشتر» از قبيله‏ي مذحج و اهل يمن مي‏باشد. در دلاوري و شجاعت يگانه‏ي زمان بود و حضرت علي عليه‏السلام درباره‏ي او فرمود: «نسبت مالك به من همانند نسبت من به رسول‏اللّه بود»1

     

    مالك از قاريان قرآن و شخصيت‏هاي بانفوذ كوفه بود. در زمان حكومت عثمان، اعتراض‏هاي او به فرماندار كوفه سبب شد كه به شام تبعيد شود. عثمان در نامه‏اي به مالك اين‏گونه آورده است:

     

    تو اموري در دل داري كه اگر اظهار كني، ريختن خون تو حلال مي‏شود و هرگز فكر نمي‏كنم كه با مشاهده‏ي اين نامه دست از كار خود برداري مگر اين كه بلاي كوبنده‏اي به تو برسد كه پس از آن حياتي براي تو نيست. هرگاه نامه‏ي من به تو رسيد، فورا راه شام را در پيش گير.

     

    مالك به همراه چندتن از شيعيان معروف ديگر به شام تبعيد شد، ولي آن‏جا را نيز به جوش و خروش درآورد به گونه‏اي كه مجبور شد آنان را از شام اخراج كند و به دستور خليفه در «حمص» سكونت دهد.2

     

    مدتي بعد مالك در جريان شورش عليه عثمان، مردم كوفه را به همراه خود به مدينه برد و از كساني بود كه در انتقال خلافت به مركز واقعي‏اش نقش اساسي داشت.

     

    ولايت مداري مالك اشتر

    اطاعت از حضرت علي عليه‏السلام از ويژگي‏هاي بارز مالك است. او آن‏چنان به علي عليه‏السلام اعتقاد دارد و عشق مي‏ورزد كه كوچك‏ترين سرپيچي از فرامين وي را بر خود روا نمي‏دارد. او در جنگ جمل و صفين، وفاداري و پيروي خود از حضرت امير عليه‏السلام را به خوبي نشان داد. حضرت در وصف او فرمودند:

     

    مالِكُ وَ ما مالِكُ! وَ اَللّهِ لَو كانَ جَبَلاً لَكانَ قِتدا وَ لَو كانَ حَجَرا لَكانَ صَلْدا لا يَرْتَقيهِ الْحافِرُ وَ لا يُوفي عَلَيهِ الطائِرُ.

     

    مالك! چه مالكي؟ به خدا اگر كوه بود، كوهي كه در سرفرازي يگانه بود و اگر سنگ بود، سنگي سخت و محكم بود كه هيچ رونده‏اي به اوج قله‏ي او نمي‏رسيد و هيچ پرنده‏اي به فراز آن پرواز نمي‏كرد.3

     

    پيروي كامل مالك از علي عليه‏السلام به عنوان فرمانده‏ي نظامي لشكر حضرت در دو مقطع از جنگ صفين به چشم مي‏خورد كه بهترين نمونه و شاهد براي پي‏بردن به اخلاص عميق مالك به حضرت علي عليه‏السلام مي‏باشد.

     

    1 ـ فرمان برگشت

     

    در آخرين لحظه‏هاي جنگ كه پيروزي قطعي نزديك بود و مالك تا نزديكي خيمه‏ي معاويه پيش رفته بود، عمروعاص در ترفندي زيركانه، قرآن‏ها را بر نيزه كرد و عده‏اي خشك‏انديش نيز فريب خوردند. آنان حضرت را احاطه كردند و با اصرار از او خواستند كه مالك را برگرداند. امام به مالك پيام داد. مالك گفت: «به امام بگوييد پيروزي نزديك است». قاصد گفت: «آيا رواست كه تو در اين جاباشي و اميرمؤمنان كشته و يا تحويل دشمن شود؟»

     

    اين‏جا بود كه مالك با يك دنيا افسوس بازگشت. وقتي با آن خشك‏مقدس‏هاي نادان روبه‏رو شد، با ايشان به گفت‏وگو پرداخت، اما آنان بر انديشه‏هاي ناصواب خويش باقي ماندند.

     

    2 ـ پيمان صلح

     

    بعد از آن‏كه پيمان صلح بين حضرت علي عليه‏السلام و معاويه نوشته شد و بر مولاي متقيان تحميل گشت، بعضي گفتند كه مالك اين صلح‏نامه را قبول نخواهد كرد و به غير از جنگ رضايت نخواهد داد. امام در جواب آنان اين‏گونه فرمود:

     

    بَلي اِنَّ الاَشْتَرَ لَيَرْضي اِذَا رَضيتُ وَ قَدْ رَضِيْتُ وَ رَضيتُم.

     

    آري به يقين اشتر به آن‏چه كه من راضي باشم، راضي خواهد بود.

     

    و در ادامه فرمود:

     

    وَ اَمَّا الَذّي ذَكَرتُم مِنْ تَرْكِه اَمْري وَ ما أنا عَلَيْهِ فَلَيسَ مِن اُولئِكَ وَ لَيسَ أَتَخَوَفَّهُ عَلي ذلِكَ وَلَيتَ مِثْلَهُ اِثنانِ بَل لَيتَ فيكُم مِثلَهُ واحِدٌ.

     

    و اما آن‏چه گفتيد مبني بر اينكه اشتر امر مرا ترك خواهد كرد، او اين‏گونه نيست و من از اين باب از او ترسي ندارم. اي كاش دو نفر مثل مالك داشتم بلكه‏اي كاش در بين شما يك‏نفر مثل مالك بود.4

     

    شهادت مالك ‏اشتر

    بعد از جنگ صفين امام صلاح ديدند كه مالك را به استانداري مصر منصوب كنند؛ زيرا محمدبن‏ابي‏بكر در مقابل عمروعاص و گرفتاري‏هايي كه مردم مصر ايجاد كرده بودند، تجربه‏ي لازم را نداشت، اما مالك توانايي‏هاي مورد نياز را به حد وفور در اختيار داشت. امام علي عليه‏السلام او را با عهدنامه‏ي معروف به طرف مصر روانه كرد، ولي در منطقه‏اي به نام «قلزم» با حيله‏ي معاويه و عمروعاص به دست يك مزدور و با كاسه‏ي عسل مسموم شد و در همان‏جا به شهادت رسيد. وي را در همان منطقه به خاك سپردند.

     

    شهادت مالك ضربه‏ي سنگيني براي امام بود؛ زيرا مالك بازوي نظامي امام علي عليه‏السلام محسوب مي‏شد. بعد از شهادت وي تا چندين روز آثار غم و اندوه بر چهره‏ي نوراني حضرت آشكار بود و بر مصيبت مالك بسيار گريست.

    1ـ منتهى‏الآمال، بخش اصحاب و ياران امام على عليه‏السلام، مورد بيست و دوم؛ شرح نهج‏البلاغه ابن‏ابى‏الحديد، ج 2، ص 214.

    2ـ فروغ ولايت، جعفر سبحانى، صص 322 و 323.

    3ـ نهج‏البلاغه، ترجمه محمددشتى، حكمت 443.

    4ـ شرح نهج‏البلاغه، خوى، ج 15، ص 347.

     

     

    عمار ياسر

    سال‏ها پيش پيامبر اسلام در يك خبر غيبي به عمار ياسر اعلام كرد:

     

    اِنَّكَ لَن تَمُوتُ حَتّي تَقْتُلَكَ الفِئَةُ الباغِيةُ النّاكِبَةُ عَنِ الْحَقِّ، يَكوُنُ آخِرُ زادِكَ مِنَ الدُّنيا شَرْبَةَ لَبَنٍ.

     

    تو نمي‏ميري تا وقتي كه گروه ستمگر و منحرف از حق تو را بكشند. آخرين توشه‏ي تو از دنيا، جرعه‏اي شير است.1

     

    همان‏گونه كه پيامبر خبر داده بودند عمار در جنگ صفين به دست لشكر معاويه به شهادت رسيد و با شهادت خود لشكر رسواي معايه را رسواتر نمود. به گونه‏اي كه عمروبن‏عاص هنگامي كه دونفر ادعاي قتل عمار را داشتند و با يكديگر نزاع مي‏كردند، پيش‏بيني رسول‏خدا را به آنان گوشزد كرد كه موجب ناراحتي معاويه شد.2

     

    عمار از شخصيت‏هايي بود كه تا آخرين لحظه‏ي حيات، چشم برهم زدني از مسير حمايتِ از حضرت علي عليه‏السلام خارج نشد. زماني كه عثمان كشته شد، عمار در جهت‏دهي مردم به طرف اميرالمؤمنين و بيعت با آن حضرت نقش فعالي داشت. در جنگ جمل نيز از شجاعان ميدان جنگ بود و سرانجام در جنگ صفين در ركاب علي عليه‏السلام به شهادت رسيد.

     

    صفات زير شخصيت برجسته‏اي از عمار ساخته است:

     

    1 ـ اخلاص 2 ـ بينش عميق 3 ـ فداكاري 4 ـ تقوا و زهد.

     

    براي نمونه جرياني را كه از بينش عميق عمار حكايت دارد، نقل مي‏كنيم:

     

    «ابو زينب» هنگام حركت به صفين دچار ترديد شد كه چگونه ممكن است به جنگ كساني رفت كه ادعاي مسلماني دارند؟ او فريب ظاهر دشمن را خورده بود، اما عمار به ظاهر مسلمان‏نماي ايشان فريب نمي‏خورد و به ابوزينت مي‏گويد: «اينان دشمن خدا و رسول اويند، در جواز جنگيدن با ايشان شك و ترديد نداشته باش».

     

    در لحظه‏هاي پاياني زندگي نيز زماني كه قصد وداع با حضرت علي عليه‏السلام را داشت، به علي عليه‏السلام چنين گفت:

     

    به خدا سوگند! با بصيرت و بينش از شما پيروي مي‏كنم؛ زيرا در روز حنين از پيامبر شنيدم كه فرمود: عمار! پس از من فتنه و آشوبي پيش مي‏آيد، در اين موقع از علي پيروي كن كه او با حق است و حق با اوست. خدا تو را از اسلام بهترين پاداش عطا كند كه وظيفه‏ات را كاملاً ادا كردي و خيرخواه بودي.3

     

    استقامت در راه حق ويژگي بارز عمار به شمار مي‏رود. در روزگاري كه اندك تمايلي به معاويه و دست كشيدن از علي عليه‏السلام، حتي بي‏طرفي و محافظه‏كاري مي‏تواند سيلي از بخشش‏هاي بي‏حساب و كتاب معاويه را به سوي افراد سرازير كند، عمار ياسر با اعتقاد كامل به حقانيت علي عليه‏السلام هيچ‏گاه از مسير حق منحرف نمي‏شود. اين در حالي است كه ديگران با وجود آگاهي از حق، از آن روي مي‏گرداندند.

    1ـ فروغ ولايت، جعفر سبحانى، ص 560.

    2ـ الامامة و السياسة ابن قتيبه، ص 146.

    3ـ پيغمبر و ياران، محمدعلى عالم، ج 5، ص 27.

     

     

     

    اويس قرني

    يكي ديگر از شهيدان جنگ صفين، اويس قرني است كه در لشكر حضرت علي عليه‏السلام حضور داشت. او از كساني است كه رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله را زيارت نكرد، ولي نور هدايت الهي بر قلبش تابيدن گرفت و ايمان آورد. اويس با اميرالمؤمنين بيعت كرد و تا آخرين لحظه بر بيعت خود استوار ماند تا آن كه در صفين به شرف شهادت نايل آمد.

     

     

     

    خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين

    وي از اصحاب رسول خداست كه در جنگ صفين به دست سپاه معاويه به شهادت رسيد. حضرت علي عليه‏السلام در يكي از سخنراني‏ها از اين كه بعضي دوستانش در كنارش نيستند، ابراز تأسف و اندوه مي‏كرد. خزيمة بن ثابت يكي از آن افراد بود.

     

     

     

    ابوالهيتم بن التهيان

    نام او «مالك بن مالك» است. او از نقبايي است كه در جنگ بدر شركت داشت و در صفين در ركاب حضرت علي عليه‏السلام به شهادت رسيد. حضرت علي عليه‏السلام او را در شمار افرادي مي‏داند كه به راه حق رفتند و با حق درگذشتند.1

    1ـ نهج‏البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه 182.

     

     

    ابوذر غفاري

    نام او «جندب بن جناده» است و همان كسي است كه پيامبر در وصف او فرمود:

     

    ما اَظَلَّتِ الخَضْراءُ وَ لا اَقَلَّتِ الغَبراءُ علَي ذي لَهْجَةٍ اَصْدَقَ مِنْ اَبي ذَرٍ يَعيشُ وَحْدَهُ وَ يَمُوتُ وَحْدَهُ وَ يُبعَثُ وَحْدَهُ وَ يَدْخُلُ الجَنَّةَ وَحَْدهُ.

     

    آسمان سايه نيافكند و زمين برنداشت كسي را كه راستگوتر از ابوذر باشد. او تنها زيست مي‏كند، تنها مي‏ميرد، تنها برانگيخته مي‏شود و تنها وارد بهشت مي‏شود.1

     

    ابوذر يكي از ياران بزرگ و عالي‏قدر پيامبر اسلام است كه در زمان حيات پيامبر و هم‏چنين پس از رحلت آن بزرگوار هرگز از مسير واقعي اسلام خارج نشد و تهديد و تطميع‏ها كوچك‏ترين اثري در اراده‏ي فولادين او نداشت. وي در ميان اصحاب پيامبر از انگشت‏شمار افرادي است كه نسبت به خاندان پيامبر عشق مي‏ورزيد و تا لحظه‏ي مرگ به پيشوايي كسي جز علي عليه‏السلام گردن ننهاد.

     

    پشتيباني ابوذر از اهل بيت

    در زمان خلافت عثمان، ابوذر در ايام حج در كنار خانه‏ي كعبه بر حلقه‏ي خانه‏ي خدا دست زد و با صداي بلند فرياد كشيد:

     

    اي مردم! هركس مرا مي‏شناسد، كه مي‏شناسد و هركس مرا نمي‏شناسد، من جندب بن جناده هستم. من ابوذرم. اي مردم! از زبان پيامبر شما شنيدم كه فرمود: مَثَل اهل بيت من در ميان امت همانند سفينه‏ي نوح در قومش مي‏باشد. هركس بر كشتي سوار شد، نجات يافت و هركس كه تخلّف ورزيد، غرق شد. مثل اهل بيت من «باب حطّه بني اسراييل» است. اي مردم! از پيامبر شما شنيدم كه فرمود من دو چيز گران‏بها در بين شما به امانت مي‏گذارم؛ كتاب خدا و عترتم را.

     

    زماني كه ابوذر به مدينه بازگشت، عثمان او را طلبيد و پرسيد: «چرا چنين گفتي؟» ابوذر جواب داد: «پيماني بود كه رسول خدا با من بسته بود و به من امر كرد كه چنين كنم». عثمان شاهد خواست. حضرت علي عليه‏السلام و مقداد به نفع ابوذر شهادت دادند، سپس سه نفري بازگشتند.2

    1ـ پيغمبر و ياران، ج 1، ص 46، به نقل از بحارالانوار.

    2ـ احتجاج طبرسى، ج 1، ص 157.

     

     

     

    تبعيد به ربذه

    ابوذر مردي وارسته وزاهد بود كه هرگز تحت تأثير وسوسه‏هاي زراندوزان و زورمردان قرار نمي‏گرفت.

     

    پيامبر اسلام درباره‏ي ابوذر فرمود: «هركس مي‏خواهد زهد عيسي بن مريم را ببيند، به زهد ابوذر بنگرد»1

     

    فتوحات لشكر اسلام در عصر عمر و عثمان، ثروت فراواني را به مركز حكومت اسلامي سرازير ساخت. به دليل بذل و بخشش‏هاي بي‏حساب و كتاب عثمان به خويشاوندان خويش، موجي از نارضايتي در مردم پديد آمد.

     

    در اين بين تنها كساني كه آشكارا بر اشرافي‏گري عثمان و معاويه شوريد، ابوذر بود. عثمان انتقادهاي ابوذر را بر نتافت و او را به ربذه تبعيد كرد.

     

    ابوذر لحظاتي قبل از جان دادن، همسر خود را فرستاد تا بر سر راه حاجيان بايستد و از آنان بخواهد كه براي كفن و دفن او بر بالينش حاضر شوند. از قضا مالك‏اشتر با عبداللّه بن مسعود با همسر ابوذر برخورد كردند و وقتي ابوذر از دنيا رفت، او را غسل دادند و دفن كردند.

     

    ابوذر غفاري در بيابان ربذه و تنها جان داد، ولي مرگ او در اوج مظلوميت، فرياد فروخفته‏ي يك امت بود كه پس از مدتي طومار اشرافي‏گري خليفه را درهم پيچيد.

    1ـ شخصيت‏هاى اسلامى شيعه، جعفر سبحانى، ج 1، ص 222.

     

     

     

    محمدبن ابي ‏بكر

    «محمدبن ابي‏بكر» فرزند خليفه‏ي اول است. بعد از مرگ ابوبكر، همسر او «اسماء» به عقد حضرت علي عليه‏السلام درآمد و محمد در خانه‏ي علي عليه‏السلام پرورش يافت و از جمله ياران خالص اميرالمؤمنين عليه‏السلام شد. محمد و عايشه هردو فرزندان ابوبكر هستند و بين ايشان پيوند خانوادگي برقرار است، ولي از نظر انديشه و روحيه در دو جبهه‏ي كاملاً متفاوت از يكديگر قرار گرفته‏اند.

     

    جنگ جمل آزمايش سختي براي محمد بود؛ زيرا در لشكر مقابل، خواهرش قرار دارد و محمد بايد با او بجنگد. محمد با بصيرتي كه به دست آورده بود، عواطف و احساسات را كنار گذاشت و در ركاب علي عليه‏السلام به دفاع بي‏دريغ از مكتب اسلام پرداخت. در جامعه‏اي كه عصبيت‏هاي قومي و قبيله‏اي بسيار رواج دارد، رسيدن به چنين قله‏اي از معرفت كه حتي خواهر خود را ننگرد، بسيار ارزشمند است.

     

    محمد در قتل عثمان نيز نقش داشت. علي عليه‏السلام بعد از جنگ صفين، محمد را به استانداري مصر فرستاد، ولي با متشنج شدن اوضاع عراق به واسطه‏ي مسايل حكميت، مصر نيز دچار آشوب‏هايي شد. امام مالك اشتر را براي كنترل اوضاع به آن ديار فرستاد كه مالك در بين راه با توطئه‏اي به شهادت رسيد و محمد در مصر با سپاه اندكي كه داشت، خود را در مقابل لشكر عمروعاص تنها ديد. در اين جنگ نابرابر محمد به اسارت سپاه شام درآمد و با وضع بسيار فجيعي به شهادت رسيد.

     

     

    قيس بن سعدبن‏ عباده

    او يكي از شجاعان و بزرگان انصار است؛ زيرا پسر سعد بن عباده، رييس خزرج مي‏باشد. قيس از آن دسته افرادي است كه تا آخرين لحظه با اهل بيت پيامبر همراه بود و حتي بعد از حضرت علي عليه‏السلام در خدمت امام حسن مجتبي عليه‏السلام بود و با تمام وجود از ايشان دفاع كرد و در مقابل معاويه موضع گرفت. بعد از كشته شدن عثمان و بيعت مردم با اميرالمؤمنين علي عليه‏السلام، قيس به حكومت مصر منصوب شد. حضرت خواستند عده‏اي از لشكريان را به همراهي قيس روانه كنند، اما قيس گفت كه ممكن است شما به آنان نياز پيدا كنيد. بنابراين با هفت نفر از خويشان خود رفت و حكومت مصر را در اختيار گرفت. معاويه بسيار كوشيد كه او را به سوي خود جلب كند، ولي قيس مردانه ايستادگي كرد. معاويه از در نيرنگ وارد شد و در شام نامه‏اي را براي مردم خواند با اين مضمون كه قيس و مردم مصر به طرفداري از خون عثمان با ما همكاري خواهند كرد. مأموران امام اين جريان را به اطلاع حضرت علي عليه‏السلام رساندند. امام باور نكرد، ولي با اصرار جمعي، محمدبن ابي‏بكر را به جاي او فرستاد. جالب اين جاست كه فردي او را نكوهش كرد كه تو از علي دفاع مي‏كني و او اين‏گونه با تو رفتار مي‏كند! قيس در پاسخ دندان‏شكني به او گفت: «اگر خوف جنگ قبيله‏اي را نداشتيم به خاطر جسارتي كه به علي عليه‏السلام كرده‏اي، گردنت را مي‏زدم». قيس در جنگ صفين نيز معاويه را بسيار آزار داد و هرروز در جلوي لشكر مي‏ايستاد، براي ايشان سخنراني مي‏كرد و آنان را به جنگ ترغيب مي‏نمود. بعد از شهادت علي عليه‏السلام قيس در خدمت امام مجتبي عليه‏السلام بود.

     

     

     

    عبداللّه بن عباس

    يكي از بزرگان اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام، عبداللّه بن عباس است. او از نظر علم و زيركي سرآمد روزگار و در اخلاص و ارادت نسبت به حضرت علي عليه‏السلام كامل بود. عبداللّه بن عباس پسرعموي اميرالمؤمنين مي‏باشد و كاملاً مورد اطمينان آن حضرت بوده است. عبداللّه بن عباس در جنگ جمل و صفين شركت داشت و زماني كه شورشيان در سپاه امام قصد تعيين حَكَم را داشتند، علي عليه‏السلام ابن عباس را معرفي كرد و فرمود: «عمروبن عاص هيچ گرهي را نمي‏بندد مگر آن كه ابن عباس آن را باز مي‏كند و هيچ گرهي را باز نمي‏كند مگر آن‏كه ابن عباس آن را مي‏بندد». البته اشعث و ديگر شورشيان از نظر امام سر باز زدند و ابوموسي را انتخاب كردند و پيش آمد آن‏چه كه پيش آمد.

     

    امام بعد از جنگ جمل، عبداللّه بن عباس را به استانداري بصره فرستاد؛ زيرا بصره منطقه‏ي مهمي بود و به فردي زيرك نظير عبداللّه بن عباس نياز داشت. ابن عباس در بصره با كياست و زيركي خاص خودكارها را سامان داد و با زبان پر جاذبه و سخنان عادلانه‏اش، مردم را پيرامون حقيقت گرد آورد.

     

    ابن عباس از طرف امام با خوارج بحث و مناظره مي‏كرد و با دلايل محكم و قاطع ايشان را در تنگنا قرار مي‏داد، هرچند آنان چون مردمي عامي و لجوج بودند، حرف حق را نمي‏پذيرفتند. در جنگ جمل نيز ابن عباس از طرف حضرت امير عليه‏السلام مأمور شد كه با عايشه صحبت كند و او را متقاعد سازد كه از بصره بيرون رود.1

     

    اختلاس عبداللّه بن عباس

    در تاريخ زندگاني ابن عباس آورده‏اند كه او در هنگام استانداري بصره، وقتي حكومت حضرت علي عليه‏السلام با مشكلات جدي روبه‏رو گشته بود، با سوء استفاده از موقعيت، اموال بيت‏المال را حيف و ميل مي‏كند. «ابوالاسود دُئلي» موضوع را به حضرت علي عليه‏السلام گزارش مي‏دهد. حضرت در نامه‏اي از ابن عباس ماجرا را جويا مي‏شود و از او مي‏خواهد كه ليست دخل و خرج بيت‏المال را ارسال كند، اما ابن عباس جوابي مبهم مي‏دهد. اين نامه‏نگاري ادامه مي‏يابد تا آن كه ابن عباس به همراه چندين محافظ مسلح، اموال بيت‏المال را به مكه مي‏برد تا در حرم امن الهي به دور از احتمال دستگيري به زندگي ادامه دهد.

     

    بايد گفت با تحقيقي كه برخي دانشمندان انجام داده‏اند، ابن عباس از اين اتهام مبرا است و اين داستان‏سرايي‏ها ساخته و پرداخته‏ي دشمنان پيامبر مي‏باشد.2

    1ـ پيغمر و ياران، ج 4، صص 183 و 184.

    2ـ همان، ج 4، ص 185.

     

     

     

    ابوموسي اشعري

    ابوموسي از كساني است كه در زمان عثمان به فرمانداري كوفه منصوب شده بود و در زمان حضرت علي عليه‏السلام نيز به صلاح‏ديد مالك اشتر در پست خود باقي ماند. ابوموسي فردي خائن به بيت‏المال نبود و همين امانت‏داري او موجب شده بود كه مالك خواستار ادامه‏ي فرمانداري او باشد. با اين حال وي انساني است كه از بينش كافي برخوردار نيست و نمي‏تواند آينده‏ي جريانات را پيش‏بيني كند. او در جريان جنگ جمل مردم كوفه را از دخالت در جنگ باز مي‏دارد و با نمايندگان امام كه براي جذب نيرو به كوفه آمده‏اند، همكاري نمي‏كند. بنابراين آنان بدون هرگونه نتيجه‏اي مجبور به بازگشت مي‏شوند، ابوموسي در مقام فرمانداري، هميشه مردم را به خانه‏نشيني و پرهيز از خون‏ريزي فرا مي‏خواند تا آن كه از مقام فرمانداري عزل گرديد.

     

    ابوموسي و جنگ صفين

    چون ابوموسي فردي ظاهر اصلاح بود، خوارج او را به عنوان حَكَم بر حضرت علي عليه‏السلام تحميل كردند. او علاوه بر اين كه از ابتدا با امام مخالف بود، اساسا فردي ساده‏لوح نيز بود و از همان زمان براي آگاهان روشن بود كه عمروعاص حيله‏گر چگونه با ابوموسي بازي خواهد كرد و او را بهر سو خواهد كشاند. سادگي و بلاهت ابوموسي به عزل اميرالمؤمنين عليه‏السلام از خلافت و سپس فتنه‏ي خوارج انجاميد.

     

    مهم‏ترين ضعف عمده‏ي برخي از اصحاب پيامبر، فقدان بينش عميق در امور سياسي بود. به گونه‏اي كه نمي‏دانستند حكومت نيز در دايره‏ي تشريع قرار دارد و آنان نمي‏توانند با رأي و نظر خود، در آن تغييري دهند.

     

     

     

    اشعث بن قيس

    «اشعث بن قيس» از چهره‏هاي منافق در زمان حضرت علي عليه‏السلام مي‏باشد. رفتار او در زمان حضرت نظير رفتار «عبداللّه بن ابي‏مسلول»؛ منافق معروف زمان رسول اللّه است. نفاق او به حدي بود كه حضرت علي عليه‏السلام روزي بر بالاي منبر او را «منافق بن كافر» خواندند. او در جنگ صفين نقشي منافقانه و مزورّانه از خود نشان داد؛ با اين كه در لشكر حضرت علي عليه‏السلام بود، ولي نقش ستون پنجم معاويه را بازي مي‏كرد. او در جريان حكميت و تحميل ابوموسي اشعري بر امام نقش مهمي داشت. ابن‏ابي‏الحديد در شرح نهج‏البلاغه مي‏گويد: «هر ناراحتي كه در خلافت علي عليه‏السلام پيش آمد و هر اضطرابي كه روي داد، اصل آن اشعث بود»1 در ادامه مي‏گويد: «حتي اگر شيطنت‏هاي او نبود، جنگ نهروان پيش نمي‏آمد و امام عليه‏السلام با اصحاب نهروان براي جنگ معاويه مي‏رفت و شام را مي‏گرفت؛ زيرا آنان موافقت خود را با امام اعلام كرده بودند»2.

     

    در «ليلة الهرير» نيز سخني از اشعث شنيده شد كه فرداي آن روز همان سخن از طرف معاويه و يارانش تكرار شد. اشعث در سخنراني خود گفته بود: «اگر فردا نيز همانند امروز جنگ درگيرد، عرب نابود خواهد شد. من اين سخن را نه از باب جنگ مي‏گويم بلكه من براي زنان و فرزندان وحشت دارم اگر ما نابود شويم»3

     

    طه حسين مي‏گويد:

     

    «من بعيد نمي‏دانم كه نابغه‏ي خدعه و نيرنگ شام؛ «عمروعاص» در تباني با نابغه‏ي مكر و فريب عراق يعني «اشعث بن قيس»، نقشه‏هايي كشيده باشند، آن چه سبب نجات معاويه و يارانش از شكست قطعي و وقوع اختلاف در سپاه علي عليه‏السلام شد، همين تباني اين دو فريب‏كار بوده است»4

    1ـ شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ابى‏الحديد، ج 2، ص 279، خطبه 36.

    2ـ همان.

    3ـ همان، ص 124، خطبه 35.

    4ـ صحابه از ديدگاه نهج‏البلاغه، داوود الهامى، ص 171، به نقل از الفتنة الكبرى، ج 2، على و نبوه، ص 81.

     

     

     

    عمروعاص

    «عمروعاص» از سياست‏بازان معروف عرب، در اسلام سابقه‏اي زشت و نفرت‏انگيز دارد. وي و پدرش از كساني بودند كه پيامبر را بسيار آزار مي‏دادند. ابن‏ابي‏الحديد از قول استاد خود ابوالقاسم بلخي مي‏گويد:

     

    عمروعاص همواره ملحد بود ودر الحاد و بي‏ديني او ترديدي نيست. معاويه نيز مانند او بوده است و شاهد آن، همان داستان سرّي است كه بين اين دو رخ داد و اسلام را به بازي گرفتند و اين وضع اينان كجا و اخلاق علي و شدت علاقه‏اش به خدا كجا؟ با اين حال آن دو از علي عليه‏السلام عيب‏جويي مي‏كردند.1

     

    زماني كه امام علي عليه‏السلام نامه‏اي به معاويه نوشت و از او خواست كه بيعت كند، معاويه در نامه‏اي به عمروعاص، از او تقاضاي كمك كرد. عمرو با دو پسرش مشورت كرد. يكي از پسرانش به نام عبداللّه او را از اين كار برحذر داشت و گفت: «مبادا حاشيه‏نشين معاويه شوي و در كفر با او شريك گردي». اما پسر ديگرش، محمّد، او را براي دستيابي به خلافت ترغيب و وسوسه كرد. عمروبن‏عاص اين جمله را گفت: «عبداللّه آن‏چه را به صلاح دينم بود گفت، ولي محمد صلاح دنيا را در نظر گفت. من در اين‏باره انديشه خواهم كرد».

     

    عمروبن عاص تصميم خود را گرفت و راضي شد در قبال رسيدن به حكومت مصر با معاويه همكاري كند.2

     

    قرآن بر سر نيزه كردن

    در جنگ صفين بعد از قطعي شدن شكست معاويه، تدبيري به ذهن عمروبن عاص رسيد كه در حقيقت فكر اوليه را از اشعث بن قيس گرفته بود. وي با بر سر نيزه كردن قرآن‏ها، شيرازه‏ي سپاه حضرت علي عليه‏السلام را از هم گسيخت و معاويه توانست از مهلكه جان سالم بدر ببرد.

     

    شخصيت عمروبن عاص

    شخصيت عمروبن عاص را مجموعه‏اي از نفاق، حيله‏گري، زبوني و دنياپرستي تشكيل مي‏دهد. وي در آخرين لحظه‏هاي عمر از اين زندگي ننگين و ذلت‏آور پشيمان شد و در هنگام مرگ به بي‏نتيجه بودن اعمال خويش اعتراف كرد.

     

    عبدالله بن عباس در زمان احتضار عمروبن عاص بر بالين او رفت و به او گفت: اي اباعبداللّه! (منظور عمروبن عاص است) ميل داشتم شخصي را در هنگام مرگ ببينم و از او سؤال كنم چه حالي دارد. عمروبن عاص در جواب اين چنين گفت:

     

    اَصبَحْتُ وَ قَدْ اَصْلَحْتُ مِنْ دُنيايَ قَليلاً وَ اَفْسَدْتُ مِن دِيْني كَثيرا فَلَو كانَ الَّذي اَصْلَحتُ هُوالَّذي اَفْسَدْتُ وَالَّذي اَفْسَدْتُ هُو الَّذي اَصْلَحتُ وَلَو كانَ يَنْفَعُني أَنْ اَطلُبَ طَلَبٌ وَلَوْ كانَ يَنجِيْني أنْ أَهْرَبُ هَرَبْتُ فَقَدْ صِرْتُ كَالْمُنْخَنِقِ بَيْنَ السَّماءِ وَالاَرْضِ لا أرْقي بِيَدَيْنِ وَلاأهْبُطَ بِرِجْلَيْنِ.

     

    مختصري از امور دنيا را اصلاح كرديم، ولي در مقابل بسياري از امور آخرتي را خراب و ضايع نموديم. تازه اگر اصلاح كارهاي دنيايي به اندازه‏ي خرابي آخرت بود، خوب بود، ولي حيف كه چنين نيست. اگر مي‏توانستم اصلاح مي‏كردم و اگر راه فراري داشتم فرار مي‏كردم، ولي اكنون مانند كسي هستم كه ريسمان به گلويش افكنده‏اند و ميان زمين و آسمان آويزان است. نه با دست به طرف بالا و نه با پا به طرف زمين مي‏توانم دست يابم.3

    1ـ شرح نهج‏البلاغه ابن‏ابى‏الحديد، ج 2، ص 65.

    2ـ همان، ص 62.

    3ـ همان، ج 6، صص 323 و 324.

     

     

     

    طلحة بن عبيداللّه

    طلحه از قبيله بني تميم است. او از كساني است كه با هجرت به مدينه و شركت در جنگ‏هاي بسيار در رديف اصحاب خاص پيامبر قرار دارد. اما بعدها همين صحابي معروف پيامبر، در راه ثروت‏اندوزي و اشرافي‏گري گام برداشت.

     

    يكي از سنت‏هايي كه در زمان خليفه‏ي دوم پايه‏گذاري و موجب طبقه‏بندي جامعه شد، فرق گذاشتن بين مسلمانان بود. عمر با برتري دادن مسلمانان سابقه‏دار بر ديگران و مهاجران بر انصار، سهم بيشتري از بيت‏المال را به ايشان اختصاص مي‏داد.1

     

    زماني كه عثمان به خلافت رسيد، اوضاع بسيار وخيم‏تر شد و فاصله‏ي طبقاتي به نحو چشم‏گيري افزايش يافت. در كتب تاريخ آمده است كه عثمان در ايام خلافتش، دويست هزار دينار به طلحه عنايت كرد2 و هم‏چنين نقل كرده‏اند كه طلحه از عثمان، پنجاه هزار دينار يا درهم قرض گرفت و بعد از مدتي پيغام فرستاد كه: «قرض آماده‏ي پس دادن است، كسي را بفرست تا مال را به او بدهم». عثمان پيام فرستاد: «يا ابا محمد! آن اموال از آن توست. كمكي است براي جوان‏مردي و بزرگ‏منشي تو».3

     

    بذل و بخشش عثمان به طلحه به حدّي بود كه وقتي طلحه، مردم را عليه عثمان تحريك مي‏كرد، عثمان لب به گلايه و نفرين گشود و گفت: «نفرين بر ابن حضرميه (طلحه)! به او چه مقدار بخشش كردم و او قصد جان مرا كرده است. خداوندا! او را از اين اموال بهره‏مند مساز و كيفر ظلم او را به او برسان».4

     

    ابن سعد در كتاب «طبقات كبري» مي‏نويسد: «زماني كه طلحه از دنيا رفت، مالي كه به ارث گذاشت، سي‏ميليون درهم ارزش داشت كه دو ميليون و دويست هزار درهم و دويست هزار دينار آن نقد و مابقي املاك و ساختمان‏هاي او بود».5

     

    طلحه در آرزوي قدرت

    عمر براي تعيين جانشين خويش، شورايي شش نفره تشكيل داد. يكي از افراد اين شورا طلحه بود كه به نفع عثمان خود را كنار كشيد و اين كار را براي دور كردن علي عليه‏السلام از مقام خلافت انجام داد؛ زيرا همگان مي‏دانستند كه با وجود علي و عثمان نوبت به ديگران نمي‏رسد. البته دستور عمر براي شورا به گونه‏اي بود كه آشكار بود اين تركيب، جريان را به نفع عثمان به پايان خواهند رساند. طلحه نيز به اين امر كمك كرد تا بعدها بتواند موقعيت خود را براي رسيدن به خلافت هموار كند. با تمام اين‏ها طلحه با تحريك مردم عليه عثمان، در هنگام محاصره از رساندن آب به عثمان جلوگيري كرد. پس از قتل عثمان نيز با ممانعت از دفن وي در گورستان قريش، جسد خليفه را در قبرستان يهوديان در گودالي انداختند و بدون لحد بر روي آن خاك ريختند.6

     

    طلحه در هنگام روي آوردن مردم به علي عليه‏السلام از نخستين بيعت كنندگان بود. سپس به جمع اولين معترضان و مخالفان حضرت پيوست. جنگ خانمان‏سوز جمل به سركردگي طلحه و زبير با بهانه‏ي خون‏خواهي قتل عثمان پديد آمد و خون بسياري از امت اسلامي بر زمين ريخت.7

     

    در اين جنگ بيش از چهارده هزار نفر كشته شدند.8 طلحه نيز به دست مروان بن حكم، داماد عثمان به قتل رسيد؛ زيرا وي طلحه را مسؤول قتل عثمان مي‏دانست.

     

    طلحه در طول زندگي با ثروت‏اندوزي و گرويدن به خلفا مي‏خواست در محيطي آرام بر طول و عرض دستگاه اشرافي خود بيافزايد. بنابراين هيچ گاه از چاپلوسي و تغيير نقش دست نكشيد. حمايت اوليه‏ي او از عثمان وعلي و سپس شمشير كشيدن بر روي هر دو از روحيه‏ي حريص و تشنگي‏ناپذير وي براي قدرت و ثروت حكايت مي‏كند.

    1ـ الغدير، ج 8، ص 283.

    2ـ همان.

    3ـ الشيعه هم اهل السنة، ص 185.

    4ـ الغدير، ج 8، ص 284.

    5ـ الشيعه هم اهل السنة، ص 185، به نقل از الطبقات الكبرى، ج 3، ص 858.

    6ـ الامامة و السياسة، ج 1، صص 64 و 65.

    7ـ تاريخ سياسى اسلام، رسول جعفريان، ص 489، به نقل از فتوح، ج 2، ص 330.

    8ـ فروغ ولايت، جعفر سبحانى، ص 417 [اقوال ديگرى نيز در اين زمينه وجود دارد]

     

     

     

    زبير بن عوام

    زبير بن عوام، صحابي و پسرعمه‏ي رسول خدا، همسر «اسماء بنت ابي بكر» خواهر عايشه است. او نيز در شوراي شش نفره‏ي عمر شركت داشت و به نفع حضرت علي عليه‏السلام كنار رفت. البته زبير از بني‏هاشم بود و به همين خاطر به علي عليه‏السلام تمايل پيدا كرد. پيش از آن نيز هنگامي كه به خانه‏ي زهرا عليهاالسلام هجوم آوردند، كسي كه با شمشير از منزل بيرون آمد و قصد دفاع داشت، زبير بود. در اين كه زبير تا قبل از خلافت حضرت علي عليه‏السلام از دوستان آن حضرت بوده‏اند، شكي نيست.

     

    دو عامل زبير را به مخالفت با علي عليه‏السلام كشاند:

     

    1 ـ ثروت اندوزي و دنياطلبي؛ آورده‏اند كه ثروت زبير به چهل ميليون دينار يا درهم مي‏رسيد و اين تنها دارايي‏هاي نقدي او بوده كه علاوه بر آن، املاك و ساختمان‏هاي زيادي داشته است.1 زبير رفيق صميمي طلحه بوده است و هركجا نامي از طلحه برده مي‏شود، زبير نيز در كنار اوست. اين دو ثروت‏مند يكديگر را در تصميم‏گيري‏ها كمك مي‏كردند و به طور طبيعي همديگر را نيز در مخالفت با حضرت علي عليه‏السلام تشويق مي‏نمودند.

     

    2 ـ تحريك فرزندش عبدالله بن زبير؛ حضرت علي عليه‏السلام در ملاقاتي با زبير فرمودند: «از زبير! ما تو را از عبدالمطلب مي‏شمرديم تا آن كه فرزندت عبداللّه بزرگ شد و ميان ما جدايي افكند». زبير بعد از صحبت با علي عليه‏السلام از جنگ منصرف شد، اما فرزندش عبداللّه او را شماتت كرد و بر جنگ تحريض نمود. زبير نيز به سادگي فريب خورد و جنگ جمل را به راه انداخت.

     

    زبير با راه‏اندازي جنگ جمل و شركت در آن، خود را در مقابل وصي رسول‏اللّه صلي‏الله‏عليه‏و‏آله قرار داد. وي زماني كه آتش جنگ را شعله‏ور ديد و شمشير برّان اميرالمؤمنين عليه‏السلام را مشاهده كرد كه چگونه صفوف لشكريان را از هم مي‏شكافد، پا به فرار گذاشت و از ميان قبيله‏ي «احنف بن قيس» عبور كرد. آنان كه ناجوان‏مردي زبير را ديدند، از اين كار او سخت خشمگين شدند. بنابراين به تعقيب او پرداختند. سرانجام «عمروبن جرموز» زبير را يافت و او را به قتل رساند.

    1ـ الشيعه هم اهل السنة، ص 189، به نقل از الفتتنة الكبرى، طه حسين، ج 1، ص 147.

     

     

    عايشه بنت ابي‏بكر

    عايشه دختر ابوبكر و همسر رسول اللّه صلي‏الله‏عليه‏و‏آله است. او يكي از همسران چندگانه‏ي رسول خدا بود كه در شش‏سالگي به عقد پيامبر درآمد و در نه سالگي به خانه‏ي ايشان وارد شد و هيجده ساله بود كه پيامبر از دنيا رفت. عايشه زني عقيم و نازا بود و فرزندان پيامبر از حضرت خديجه عليهاالسلام و ماريه بودند. البته ابراهيم فرزند ماريه در همان كودكي از دنيا رفت و غير از فاطمه زهرا عليهاالسلام فرزند ديگري براي رسول خدا باقي نماند. طبيعت زنان اقتضا مي‏كند كه فرزند داشته باشند و عواطف خود را نثار آن كنند. آنان هم چنين تحمل وجود همسر ديگري را براي شوهر خود ندارند. اين امور به طور طبيعي در وجود عايشه بود. هرچند كه حكم قطعي خداوند اين است كه زنان نبايد غيرت ورزند و نسبت به همسر ديگر شوهر خود و اولاد او حركت‏هاي زشت و زننده انجام دهند.

     

    رسول اللّه صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به خديجه عليهاالسلام بسيار علاقه داشتند و هرگاه از او ياد مي‏كردند، منقلب مي‏شدند. پيامبر، او را به عنوان همسري فداكار قلمداد مي‏كردند. حضرت خديجه عليهاالسلام قبل از ازدواج عايشه با پيامبر از دنيا رفت و عايشه او را نديده بود، ولي مي‏ديد كه تمام مهر و محبت پيامبر به فرزند خديجه يعني فاطمه زهرا عليهاالسلام معطوف است. از طرفي علي عليه‏السلام نيز همواره از كودكي در نزد پيامبر مي‏زيست و پيش پيامبر بسيار عزيز بود و مقام و منزلتي عظيم داشت. اين امور باعث شده بود كه عايشه از همان ابتدا نسبت به اينان كينه به دل بگيرد. او بارها اعمالي انجام داد كه موجب ناراحتي پيامبر شد كه در كتاب‏هاي تاريخي آمده است. اين كينه و حسادت بعدها موجب بروز حوادث ناگواري در بين امت اسلامي گشت.

     

    عمر، سهم عايشه را از بيت‏المال بيش از ديگر همسران پيامبر قرار داده بود و در زمان عثمان نيز اين رابطه با خليفه برقرار بود، ولي اين روابط در اواخر حكومت عثمان رو به تيرگي گذاشت. در آن هنگام عايشه به اين فكر افتاد كه طلحه را به دليل پيوند خويشاوندي كه با او داشت، به خلافت برساند. بنابراين تبليغات اين گروه عليه عثمان آغاز شد، به گونه‏اي كه عثمان را «نعثل»1 ناميد و مي‏گفت: «اُقتُلوا نَعثَلاً فَقَد كَفَر؛ نعثل را بكشيد چون كافر گشته است».2

     

    زماني كه مدينه گرفتار هرج و مرج شد، عايشه به مكه رفت تا در صورت پيش آمدن حوادث ناگوار، خود را بي‏تقصير جلوه دهد، از طرفي ديگر، او در مكه مي‏توانست براي حاجيان سخنراني كند و با بهره‏گيري از موقعيت اجتماعي خود به عنوان همسر رسول‏اللّه و دختر خليفه‏ي اول، زمينه را براي خلافت طلحه آماده سازد. او در مكه خبر قتل عثمان را شنيد و پنداشت كه طلحه به خلافت رسيده است، ولي به او خبر دا دند كه مردم، علي عليه‏السلام را به خلافت برگزيده‏اند. در اين موقعيت، وي با وارونه جلوه دادن حقيقت، در بين مردم شايع مي‏كند كه عثمان مظلوم بوده و علي قاتل اوست، بنابراين بايد از قاتل عثمان انتقام گرفت. در پي فتنه‏گري‏هاي عايشه، جنگ خون‏بار جمل به وقوع مي‏پيوندد.

    1ـ نعثل به معناى كفار و نام يك يهودى بدسرشت است.

    2ـ تاريخ سياسى اسلام، ص 469 به بعد با كمى تخليص

     

     

     

    عبداللّه بن عمر

    «عبداللّه بن عمر بن خطاب» فرزند خليفه‏ي دوم از چهره‏هايي است كه هيچ گاه از مخالفت با علي عليه‏السلام دست بر نداشت. او با خودداري از ياري رساندن به اميرالمؤمنين عليه‏السلام عليه ايشان تبليغات فراواني مي‏كرد. در كلامي كه از او نقل مي‏كنند، مي‏گويد:

     

    كُنّا في زَمَن النَبِي صلي‏الله‏عليه‏و‏آله لا تَعدِلُ بِاَبي‏بَكْرِ اَحَدا ثُمَّ عُمَر ثُمَّ عُثمانَ ثُم نَتْرِكُ اَصحابَ النَبي صلي‏الله‏عليه‏و‏آله لا تُفاصِلُ بَيْنَهُم.

     

    ما در زمان پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله كسي را هم‏طراز ابوبكر نمي‏دانستيم و پس از او، عمر و بعد از عمر، عثمان و بعد از عثمان، هيچ كدام از اصحاب پيامبر را بر يكديگر ترجيح نمي‏دهيم.1

     

    دشمني عبداللّه بن عمر با علي عليه‏السلام

    بعد از آن كه مسلمانان با حضرت علي عليه‏السلام بيعت كردند، عده‏اي نيز از بيعت با ايشان امتناع ورزيدند. سعد بن ابي وقاص، اسامة بن زيد و عبدالله بن عمر از آن جمله بودند.

     

    او در روز دوم بيعت مردم با حضرت علي عليه‏السلام نزد امام آمد و قصد داشت او را دچار تشكيك و وسوسه كند. گفت: «بهتر است كه كار خلافت را به شورا واگذاري؛ زيرا همه‏ي مردم به خلافت تو راضي نيستند». امام بر آشفت و فرمود: «واي بر تو! من كه از آنان نخواستم با من بيعت كنند. آيا ازدحام آنان را مشاهده نكردي؟ برخيز و برو اي نادان!» پس از آن عبدالله بن عمر مدينه را ترك كرد و به مكه رفت.

     

    بيعت ذليلانه با معاويه و حجاج بن يوسف

    هنگامي كه معاويه به خلافت رسيد، اعلام كرد كه من براي نماز و روزه با شما نجنگيدم بلكه براي رسيدن به خلافت با شما سر جنگ داشتم. در اين زمان عبداللّه بن عمر كه با رفتن به مكه، به تقوا و زهد شهرت يافته بود، براي بيعت با معاويه شتاب مي‏كند و از آن رسواتر، بيعت او با حجاج است. «حجاج بن يوسف ثقفي» از خون خوارترين و جنايت‏كارترين حاكمان تاريخ است. با اين حال عبداللّه بن عمر به نزد حجاج رفت و گفت: «از رسول خدا شنيدم كه فرمود: هركس كه بميرد و بيعت امام برگردن او نباشد، به مرگ جاهليت از دنيا رفته است». حجاج كه مشغول استراحت بود، گفت: «دستان من مشغول است، با پاي من بيعت كن» عبدالله نيز با ذلت هرچه تمام‏تر چنين كرد.2

     

    عبداللّه بن عمر و ابوموسي اشعري

    اين دو از لحاظ تفكر شبيه يكديگرند. هر دو زهد مي‏فروشند و از دنياگريزي دم مي‏زنند. اينان به گمان خود براي پرهيز از فتنه در جنگ‏هاي حضرت علي عليه‏السلام نيز شركت نكردند و حق را ياري ندادند. شباهت آنان به قدري است كه ابوموسي اشعري زماني كه با عمروبن عاص بر سر مسأله‏ي خلافت به جرّ و بحث مشغول بود، پيشنهاد كرد كه عبدالله بن عمر را به خلافت برگزينيم؛ زيرا دستش به خون هيچ كدام از دو طرف آلوده نيست. جالب است كه عبداللّه آن قدر ضعيف‏النفس بود كه پدرش در حق او گفته است كه وي حتي از طلاق دادن زن خود نيز عاجز است.3

     

    عبداللّه در سال 73 يا 74 هجري در سن 84 سالگي در مكه از دنيا رفت و به وصيت خود او، جنازه‏اش را از مكه بيرون بردند و در «فخ» يا «ذي طوي» يا «مخصب» به خاك سپردند. گفته‏اند عبداللّه بن عمر با اشاره‏ي حجاج مسموم شد.4

    1ـ صحيح بخارى، ج 3، باب مناقب عثمان، ح 3697.

    2ـ الشيعه هم اهل السنة، ص 235، به نقل از طبقات كبرى، ج 4، ص 110.

    3ـ فروغ ولايت، ص 611، به نقل از طبقات كبرى، ج 3، ص 343.

    4ـ پيغمبر و ياران، ج 4، ص 198.

     

     

     

    عبداللّه بن زبير

    عبداللّه فرزند زبير بن عوام است. مادرش اسماء دختر ابوبكر و خاله‏اش عايشه مي‏باشد. آن چه از تاريخ زنندگي او به دست مي‏آيد، آن است كه وي فردي رياست‏طلب، كينه‏توز و دشمن حضرت علي عليه‏السلام و اهل بيت پيامبر بوده است. او در جنگ جمل اسير شد، اما حضرت علي عليه‏السلام همه‏ي اسيران و از جمله عبداللّه را آزاد كرد.

     

    عبدالله بن زبير بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليه‏السلام به هواي رسيدن به خلافت قيام كرد و جمعي از عوام نيز به گرد او جمع شدند و كارش بالا گرفت. وي دستور داد محمد بن حنفيه، امام حسن مجتبي و هفده تن از بني‏هاشم را زنداني كنند و قصد داشت آنان را آتش بزند، ولي به خواست خداوند لشكر مختار ثقفي سر رسيد و آنان را نجات داد.1 سرانجام عبدالله بن زبير به دست حجاج بن يوسف ثقفي كشته شد. سرش را به شام فرستادند و بدنش را به دار آويختند.2

    1ـ شرح نهج‏البلاغه ابن ابى الحديد، ج 20، ص 146.

    2ـ پيغمبر و ياران، ج 4، ص 167.

     

     

    خيانت‏كاران

    ابن ابي الحديد در شرح خود بر نهج‏البلاغه اسامي افرادي را ذكر مي‏كند كه نسبت به اميرالمؤمنين علي عليه‏السلام جفا كردند و از آن حضرت كناره‏گيري نمودند. ما اسامي ايشان را فهرست‏وار مي‏آوريم.

     

    1 ـ انس بن مالك

    امام در روز «جمعه» او را سوگند داد كه اگر ماجراي غدير را به خاطر دارد، تعريف كند. او گفت: «اي امير! پير شده‏ام و فراموش كرده‏ام». حضرت فرمودند: «خدايا! اگر دروغ مي‏گويد، او را به مرض دچار كن». نفرين حضرت مؤثر افتاد و به بيماري مبتلا شد.

     

    2 ـ زيد بن ارقم

    علي عليه‏السلام مردم را سوگند داد كه هركس از پيامبر شنيده است كه: «مَن كنتُ مَولاهُ فَهذا عليٌ مولاه» گواهي دهد برخي شهادت دادند، اما زيد بن ارقم خودداري كرد. علي عليه‏السلام او را نفرين كرد كه چشم‏هايش نابينا گشت.

     

    3 ـ ابومسعود انصاري

    از دشمنان حضرت علي عليه‏السلام بود و بدون دانش فتواهايي مي‏داد.

     

    4 ـ يزيد بن حجية التيمي

    او از فرمانداران امام بود كه بيت‏المال را غارت كرد و به معاويه پيوست. حضرت نيز او را بعد از هر نماز نفرين مي‏كرد.

     

    اشعث بن قيس، جرير بن عبداللّه اليحلي، عبدالله بن زبير، كعب‏الاحبار، نعمان بن شبير، عمران بن حصين نيز از جمله‏ي اين افراد هستند.1

     

    جنگ صفين

    بعد از پايان يافتن جنگ جمل و خاموش شدن فتنه‏ي طلحه و زبير، اميرالمؤمنين در صدد عزل معاويه برآمد. معاويه در زمان عمر به عنوان فرماندار شام منصوب شد و در زمان عثمان نيز در مقام خود بود. معاويه در برابر علي عليه‏السلام به بهانه‏ي خون‏خواهي عثمان، جنگ صفين را رقم زد.

    1ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 74.

     

     

     

    معاوية بن ابي سفيان

    معاويه فرزند ابوسفيان است كه از دشمنان كينه‏توز و سابقه‏دار اسلام مي‏باشد. او از خاندان بني‏اميه است كه در دشمني با بني‏هاشم پرونده‏اي قطور دارد. جنگي از طرف قريش برپا نشد مگر آن كه ابوسفيان از طراحان آن بود. ابوسفيان بعد از فتح مكه و شكست قريش تسليم شد و به ظاهر ايمان آورد.

     

    فرزند وي معاويه، دنياپرست، رياست‏طلب و سياست‏باز بود. او در انحراف امت اسلامي نقش مهمي داشت. شخصيت او، اهداف و انگيزه‏ها و سابقه‏ي خانوادگي‏اش را از زبان حضرت علي عليه‏السلام به رشته‏ي تحرير در مي‏آوريم:

     

    ... وَ اَنّي يَكوُنُ ذلِكَ وَ مِنّا النَّبِيُّ وَ مِنْكُم اَلْمُكَذِّبُ وَ مِنّا اَسَدُاللّهِ وَ مِنْكُم اَسَدُ الاَخْلافِ وَ مِنّا سَيِّدُ اشَّبابِ اَهْلِ الجَنَّةِ وَ مِنْكُم صَبيَّةُ النّارِ وَ مِنّا خَيرُ نِساءِ العالَمِينَ وَ مِنْكُم حَمّالَةُ الحَطَبِ في كَثيرٍ مِمّا لَنا وَ عَلَيْكُمْ.

     

    شما چگونه با ما برادريد كه پيامبر از ماست و دروغ‏گوي رسوا از شما (ابوجهل) حمزه شير خدا از ماست و ابوسفيان (اسدالاحلاف؛ شير سوگندها) از شماست. دو سيد جوانان اهل بهشت از ما و كودكان در آتش افكنده از شما (منظور عتبه است از سران كينه‏توز قريش كه به «حبيبه‏النار» معروف است) و بهترين زنان جهان از ما و زن هيزم‏كش دوزخيان از شما (منظور «امّ جميل» خواهر ابوسفيان و عمه‏ي معاويه است كه همسر ابولهب بود) از ما اين همه فضيلت است و از شما آن همه رسوايي.

     

    و خطاب به معاويه مي‏گويد:

     

    وَ عِندِيْ اَلسَّيفُ الَّذِيْ أعْضَضْتُه بِجَدِّكَ وَ خالِكَ و أخيكَ في مَقامٍ واحِدٍ.

     

    و در نزد من همان شمشيري است كه در جنگ بدر بر پيكر جد و دايي و برادرت زدم.

     

    جدّ معاويه، عتبة بن ربيعة و دايي او وليد بن عتبة و برادرش حنظلة بن ابي‏سفيان هستند كه هر سه در جنگ بدر به دست اميرالمؤمنين علي عليه‏السلام كشته شدند. بنابراين معاويه در خانواده‏اي بزرگ شده است كه ريشه‏ي دشمني با اسلام در ميان آنان وجود دارد. كشته شدن اقوام و خويشان معاويه به دست علي عليه‏السلام، كينه و نفرتي عميق در دل و جان او به جاي گذاشته است. بنابراين تصميم مي‏گيرد در برابر حضرت علي عليه‏السلام دست به شمشير ببرد.

     

     

     

    دليل گمراهي معاويه

    پيامبر اسلام فرموده است: «حبّ الدّنيا رأسُ كلِّ خطيئة؛ محبت و دوستي دنيا اساس همه‏ي گناهان است. بنابراين رگه‏هاي محبت به دنيا و ميل به زخارف آن در بين فتنه‏گران و برپا كنندگان آشوب‏ها به چشم مي‏خورد. اميرالمؤمنين علي عليه‏السلام در نامه‏اي به معاويه، علت گمراهي او را محبت به دنيا دانسته‏اند. در بخشي از نامه‏ي دهم نهج‏البلاغه آمده است:

     

    وَكَيفَ اَنتَ صانِعٌ اِذا تَكَشَّفَتْ عَنْكَ جَلابِيبُ ما اَنتَ فيهِ مِن دُنيا قَدْ تَبَهَّجَتْ بِزينَتِها وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِها دَعَتْكَ فَاَجَبْتَها وَقادَتْكَ فَاَتْبَعْتَها وَ اَمَرَتْكَ فَاَطَعْتَها وَ اِنَّهُ يُوشِكُ اَنْ يَقِفَكَ واقِفٌ عَلي ما لا يُنْجيكَ مِنهُ مُنْجَ فَاقْعَسْ عَن هذَا الاَمرِ وَ خُذْ اُهْبَةَ الحِسابِ.

     

    چه خواهي كرد آن گاه كه جامه‏هاي رنگين تو كنار رود، جامه‏هايي كه به زيبايي‏هاي دنيا زينت شده است؟ دنيا تو را با خوشي‏هاي خود فريب داده، تو را به سوي خود خواند و تو به دعوت آن پاسخ دادي. فرمانت داد و اطاعت كردي. همانا به زودي تو را وارد ميدان خطرناكي مي‏كند كه هيچ سپر نگهدارنده‏اي نجاتت نمي‏دهد. اي معاويه! از اين كار دست بكش و آماده‏ي حساب باش.1

    1ـ همان، نامه‏ى 10.

     منبع:

        مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما

        اسفندماه 1379كد: 424

    همچنین مطالبی با این موضوع را مطالعه نمایید

    • بایسته های اعتقادی (امامت) در نهج البلاغه
    • بایسته های اخلاقی در نهج البلاغه
    • مديريت و اخلاق مديران در نهج البلاغه
    • امام علي علیه السلام مصداق كامل اسوه حسنه
    • خطوط كلى سياست (اصول ايجابى) از دیدگاه امام علی (ع)
    • آفات سیاست در نهج البلاغه

درباره ما